آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

296. اولین عروسی!

دیشب عروسی عمو امیر بود و تو برای اولین بار رفتی عروسی :* قربونت برم من عین عروسک شده بودی :* قرار نبود بریم ولی دیگه رفتیم ... آخه تو دوستها فقط ما دعوت بودیم و من خیلی تنها بودم ولی بهرحال رفتیم ... عکسهات تو گوشی باباس که حسش نیست بذارم :)) اونجا هم تا ما رسیدیم عروس داماد هم رسیدن و شروع کردن پول و سکه ریختن ... ما که رفتیم پایین فقط گل و سکه های مبارک باد مونده بود که تو با جدیت قصد داشتی همه ی سکه ها رو برام جمع کنی :)  این عکسها هم برای خاله بهار که بدونه پازل ه چی بود :) این مدل راحتش بود  اینم سختش :)   ...
5 اسفند 1392

295. عشق من :*

پریروز رفتیم پیش دکتر ... آخه چند شبه خوب نمیخوابی دخترک :( ولی خدا رو شکر چیزی نبود و همون دندونهای نیشتن که همچنان اذیت میکنن ... برای اینکه تو مطب نمونی و مریضی از کسی نگیری بابا مرتضی بردت خیابون گردی :) و برات این کتاب رو خرید :) بعدم رفتیم پیش اقای دکتر و بهت این پازل رو دادن :) کلی باهاش حال کردی دخترک :)) بعدش رفتیم خاله آیناز مهربون رو دیدیم و برامون لباسهای خوشگل آورد :) دستت درد نکنه خاله جونی :* دیروز ظهر با خاله فرناز و علی و کوچولو رفتیم پیش مهرداد و خرید کردیم و شما دو تا کلی اتیش سوزوندین :)  بعدم رفتیم زعفرانیه برای تست شیرینی :)) که شما دو تا خواب بودین و من پیاده نشدم ... حالا ایشالا سری بعد :)) ...
2 اسفند 1392

294.این چند روز!

دوشنبه ی پیش طی عملیاتی انتحاری مبلهامون رو دادم برای تعویض رویه ... شبش هم با وجود برفی که میومد رفتیم و براش پارچه خریدیم اونم با جدیت!!!  پنجشنبه خاله آیناز رو دیدیم و لباسهای خوشگلت رو ازش گرفتیم ممنون خاله جونی دوباره :* جمعه میخواستیم بریم خونه ی مامانبزرگه و در راستای خونه تکونی قلبم رفتیم با مرضیه اینا رفتیم و تصمیم گرفتم دیگه زیاد صمیمی نشم ولی باشن ! همینجوری باشن دیگه! و خوب هم بود :) بچه م عمه میخواد خوب! شام هم خونه ی عمو مجید بودیم و عمو مهدی هم اومد ... شنبه شب تو رو خوابوندم رفتم تو اتاق ... بابا مرتضی شومینه رو خاموش کرد و یهویی صدایی بس وحشتناک اومد ... یکی از سنگهای شومینه افتاد و خرد شد ! البته صدای وحشتناک بخا...
25 بهمن 1392

291. نهمین سالگرد فووووووت

هیییی روزگار ... چقدر روزا تند به تند میگذره :) نهمین سالگرد ازدواجمونم فوت کردیم و وارد دهمین شدیم:) اینم از این! پریشب خونه ی مامانی اینا بودیم انیتا هم بود کلی دنبال هم دویدین و بازی کردین ... وقتی برگشتیم شیرت رو دادم دستت و خوابیدی به خوردن ... منم داشتم سریال میدیدم و بابا تو اشپزخونه بود ... خیلی آروم بودی ... بابا رو صدا کردم گفتم ببین چجوری داره سریال میبینه! گفت خوابه! وااااای خیلی عجیب بود تا حالا برامون پیش نیومده بود:)) یه حسی داشتم بسی عجیب ... حس اینکه دیگه بهم احتیاجی نداری و خیلی حس های بد دیگه ... دلم میخواست بشینم یه گوشه گریه کنم! خلاصه جوگیر شدم گفتم من شب پیشش میخوابم! خلاصه که اجدادمو آوردی جلوی چشمم خخخخخ تقریبا 6 ب...
8 بهمن 1392

290.تولد بابامرتضی

امروز تولد بابا مرتضی س :* بابایی تولدت مبارک ♥ ظهر با هم رفتیم موزه ی دارآباد ... وووی که چقدر من از جونورا میترسم و بدم میاد! ولی خوب باید تو ببینی و خودت تصمیم بگیری :) یه دونه عکس درست درمون هم ازت نداریم! دوزار تحویلمون نگرفتی موقع عکاسی!!!  بعدش هم رفتیم اراج و یه کباب توپ خوردیم :) الانم خونه ی بابایی ایناییم ... مامانی پریشب دستش با تیغه های گوشتکوب برقی داغون شده طفلی :( هیچکاری نمیتونه بکنه فعلا :(( ...
4 بهمن 1392

288. آرایشگاه

دیشیب رفتیم آرایشگاه موهات رو مرتب کردیم و برای اولین بار کلی جیغ و داد کردی :( البته با گوشی بابا باز آروم شدی ؛ ) راستی شلوار پیش سینه دارت رو تنت کردم -محض اطلاع بهار جون :)- ولی عکس درست درمون نذاشتی بندازم ... این برای خاله :) امشب هم اومدیم دماوند ... اولش کلی جیغ زدی و گریه کردی :( یعنی چیش رو نفهمیدم!!! بابا میگه حتما روز مهمونی یلدا یه چیزی شده ولی تا جایی که من میدونم هیچی نشده! چه میدونم والا!!! ...
26 دی 1392

287.وروجک مامان :*

بابا از سر کار که میاد یه سینی پر میوه میکنه میشینیم با هم میخوریم :) بعد مثلا پرتقال پوست میکنه نصف مال خودش یه پر به تو میدیم و بقیه ش مال من ... دیروز یه پر داد بهت بقیه شم داد دستت که بدی به من ... اومدی اون یه پر رو میگرفتی جلوی من تا بردارم :دی هی بابا میگفت اون یکی دستت! خیلی بانمک میخندیدی و دستت رو قایم میکردی :* بابا که میرسه خونه از صدای اسانسور که وایمیسه میفهمی بابائه و میدویی جلوی در :) امروز صبح زود بیدار شدی منم شدید خوابم میومد از جام بلند نشدم ... هی اومدی دستمو کشیدی تحویلت نگرفتم یه دفعه صدای اسانسور اومد انقدر بانمک دست منو ول کردی دویدی جلوی در با یه حالت بامزه گفتی بابا :* انگار داشتی میگفتی نمیای نیا بابا اومد خخخخ ...
24 دی 1392

282.نذری

من یه نذری دارم برای باران و برای تو ... 4مین سالش بود ... فقط 1 سال دیگه مونده ... ایشالا مشکلات همه زود زود حل بشه و سالم و سلامت باشین هر 3 تا دختر خوشگلمون :* رفتی سر کابینت مامانی و 4 تا بشقاب سنگین کریستال رو شکستی ... فدای سرت مامان ولی یه تیکه ش پای کوچولوت رو زخمی کرد :( بمیرم برات عروسک :* ...
2 دی 1392

278. چشم پزشکی

امروز رفتیم بیمارستان نگاه ... از قبل برات وقت گرفته بودم که بریم ببینیم خدای نکرده مشکلی نداشته باشی ... خلاصه رفتم نشستم تا نوبتم بشه هنوز بابا نیومده بود بالا ... یه خانومی بغلم نشست ... برگشت گفت برای انحراف چشم آوردیش؟ گفتم برای چکاپ در کل ... برگشته میگه خوب کردی الان دارم میبینم چشم راستش انحراف داره! آخه من زو چشم خیلی حساسم ... گفتم بهرحال اگه باشه هم آوردیمش دکتر دیگه ولی یه دفعه یه حال بدی شدم ... معذرتخواهی کردم و پاشدم ... رفتم پیش مرتضی ... میگم خانومه اینحوری گفته ... میگه مگه دکتر بود؟ بعدم با چشم غیرمسلح چجوری فهمید؟؟؟ خلاصه تا نوبتمون شه دلم مث سیر و سرکه میجوشید ... رفتیم پیش اپتومتریست و گفت خیلی خوبه مشکلی نیست ... گفتیم...
26 آذر 1392